تبليغاتX
راز سپیدۀ صبح...

این روزای سگی حسابی سرم شلوغه...

دلم میخواد روزام عوض بشه...

اما فعلاً حوصله تغییر و تحول رو ندارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:53  توسط سپیده 

من شیطان را به حرم دلم راه می دهم و از او تبعیت می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 16:8  توسط سپیده 

نمیدونم چرا وقتی یادم میوفته آدرس این وبلاگمو داری حالم بد میشه!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:54  توسط سپیده 

میگن خاک سرده...

وقتی فهمیدم مامان خیلی ساله تو خاکه گریه کردم...

واسه اون...

واسه خودم...

واسه بابا...

خاک سرد بود...

یادم نرفت ولی عادت کردم...

وقتی بابا رفت خیلی گریه کردم...

واسه اون...

واسه خودم...

خاک سرد بود...

یادم نرفت ولی عادت کردم...

وقتی تو رفتی...

خاک سرد نبود...

یادم نرفت...عادت نکردم...

 

 

پ.ن:میگن خاک سرده...مهرو کم میکنه...پس کو؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 4:33  توسط سپیده 

سال نو مبارک...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 18:43  توسط سپیده 

وایسا دنیا...

وایسا دنیا...

من میخوام پیاده شم... ... ...

 

 

پ.ن:آقای صادقی خدایی این تیکه رو خوشگل اومدی...ایول...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:55  توسط سپیده 

در انتظار چیستی؟؟؟

اینجا هنوز تاریکی ست...

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست

وقتی دریچه مسدود است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:59  توسط سپیده