تبليغاتX
راز سپیدۀ صبح...

منو با خودت کجا میبری؟؟؟

امروز دیگه نه... ... ...

امروز خیلی خستم...

خسته شدم...

میفهمی؟؟؟

تا کی میخوای خاطره هامو خط خطی کنی و برینی تو حالم و بشاشی تو آیندم؟؟؟

من تاوان دادم...

من هنوزم دارم تاوان میدم...

من همیشه تاوان میدم...

بس نیست؟؟؟

خواهش میکنم برو...

برو تو همون ابدیت دنجتو بذار یه روزم شده تو خیالم نبینمت...

تا کی باید دنبالت بیام؟؟؟

من خسته شدم...

م ن خ س ت ه ش د م... ... ...

 

پ.ن:شده زندگیم سیاه مثل چشات...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:11  توسط سپیده 

میدونی...

امروز داشتم فکر میکردم تو زیادم آدم پر درده سری نیستی!!!

خودت یه گهی میخوری خودتم از خودت انتقام میگیری!!!

اینجوری دل آدم خنک میشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 0:27  توسط سپیده 

دراز کشيده بودم...
چشمامو بسته بودم ولي بيدار بودم...
داشتم فکر ميکردم چه آسون بهش گفتم دوستت دارم...
حتي يه لحظه هم فکر نکردم واقعا رو دوست داشتن اينو بهش گفتم يا مثل هميشه واسه دل خوشي!!!
آرشام بي صدا اومد تو اتاق...
انقدر آروم که وقتي پريد روم تازه فهميدم تو اتاقه...
اولش انقدر ترسيدم که ميخواستم سرش داد بکشم...
ولي وقتي به چشماي معصومو بچه گونش نگاه کردم به جاي اون داد چند ثانيه پيش که تو ذهنم اومد يه لبخند بهش زدم...
دستمو باز کردمو اومد خوابيد تو بغلم...
بهش گفتم خيلي دوستت دارم آرشام...فقط تو رو تو این دنیا دوست دارم...
جوابمو نداد...
گفتم:با توام بچه...
ميگم خيلي دوستت دارم...فقط تو رو...
آروم صورتشو برگردوند و با دو تا چشماي کوچولوي سياهش نگاهم کرد و گفت:
دروغگو...
گفتم:من دروغ ميگم؟؟؟
دوباره سقفو نگاه کرد و گفت:
آره...تو به اونيم که زنگ زد اومدي تو اتاق باهاش حرف زدي همينو گفتي...
اينجا بود که منم سقفو نگاه کردمو سکوت کردم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:22  توسط سپیده 

آرشام قشنگم...

پسر ماهم...

تولدت مبارک...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 0:2  توسط سپیده