تبليغاتX
راز سپیدۀ صبح...

بالاخره اومدم...

چیز خاصی برا گفتن نیست...رفته بودم کاشان...خونه مریم یکی از دوستام که یکسالی میشه ازدواج کرده...وقتی بهم زنگ زد اولش نمیخواستم جواب بدم...آخه شماره غریبه بود...منم که آخر مثبت و این حرفا!!!خلاصه که هنوزم نتونستم این اخلاقو که گوشی رو بردارم ترک کنم...یه اس ام اس داد:سلام سپیده...من مریمم...میشه جوابمو بدی؟؟؟منم بهش زنگ زدم...وقتی باهاش حرف زدم و فهمیدم شمارۀ منو از فریدون گرفته گفتم(مریم اتفاقی افتاده؟؟؟چیزی شده؟؟؟)یه کم مکث کرد و گفت(ازم چیزی نپرس...دلم میخواد بیای اینجا...میای؟؟؟)خلاصه که راه افتادم رفتم...شوهرش مأموریت بود و مریم تنها...خلاصه این دو سه روز پیشش بودم و کلی حرف زدیم و درد دل کردیم...واسه تفریح نرفته بودم...بیشتر واسه همدردی بود...بگذریم...دیروز با مریم رفته بودیم حمام فین...خیلی قشنگه...بی نظیره...من که فوری یاد فیلم امیرکبیر افتادم...مریمم زرت و زرت عکس میگرفت...نشسته بودیم که موبایل زنگ خورد...آرمین بود...باهاش حرف زدم و احساس کردم خیلی پکره...هرچی هم گفتم چشه چیزی نگفت...منم اصرار نکردم...امروز که رسیدم بهش زنگ زدم...کلی باهاش کلنجار رفتم تا بالاخره فهمیدم چشه...وای...هنوزم مخم هنگه هنگه...وقتی پای تلفن ازم سوال میکرد اولش نگفت اینارو واسه چی میپرسه...یه سری راههای قانونی کارو بهش گفتم...بعدش گفتم(آرمین...اینارو چرا میپرسی؟؟؟)(همینطوری...واسه یکی از دوستام...)منم قسمش دادم تا گفت...27 میلیون تومن!!!اونم واسه امضاء پشت چک یکی از دوستاش...الان کامل میگم...آرمین پارسال پشت چکای یکی از دوستاشو امضاء میکنه...درحقیقت ضمانت دوستشو میکنه...اونم پیش یکی از دوستای قدیمیش...خلاصه رفیق آرمین فراری میشه و میره...این یکی هم که چکا دستش بوده میاد سراغ آرمین...چون امضای آرمین پشت چکا بوده...آش نخورده و دهن سوخته...خلاصه که حسابی شوکه شدم...حالا موندم چه کاری میتونم براش بکنم؟؟؟آرشام رفته شمال...با آذر و علی...خیلی دلم میخواست منم برم اما نمیشه...هفته بدی رو گذروندم...خیلی بد...شاید یکی از بدترین هفته های عمرم!!!امیدوارم از فردا همه چی برام عادی تر بشه...خیلی خسته ام...خیلی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:43  توسط سپیده 

من نخوام هرشب ده بار رابین هود رو ببینم باید کیو ببینم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:22  توسط سپیده 

این چند روزه حسابی گرفتار بودم!!!

آرشام که مریض بود...انقده هم بد مریضه که خدا قسمت هیشکی نکنه!!!خلاصه که حسابی گرفتاره یه ذره بچه بودم...خدا هیچ بچه بد مریضیو مریض نکنه...آمین...تو این هاگیر واگیر آذرم از آرشام مریضی گرفته بود و دیگه رسماً من به***رفتم!!!اون از اینور و این از اینور...من از یه ور حرص میخوردم و علی آقا هم از یه طرف...امروز حال آرشام خیلی بهتر شده بود اما آذر همچنان تو رختخواب بود و ناله میکرد!!!خدایی انگار نه انگار که سن و سالی ازش گذشته...صبح روز تولدم رفتم... ... ...ظهرم آرشامو بردم سد کرج...اومدم سد کرجو جای شمال بهش قالب کنم!!!آخه گیر داده بود(سوسو منو ببر شمال...)منم اولش گفتم شاید هوسه و بی خیال بشه...اما دیدم نه...خلاصه که هرکاری کردم راضی بشه نشد که نشد...آخراش دیگه التماس که کرد دلم سوخت...گفتم باشه...تو دلم گفتم این بچه که به دریاچه پارک ملت هم میگه شمال!!!خوب میبرمش سد کرج دیگه...حله...اما زهی خیال باطل!!!خلاصه راه افتادیم و رفتیم...نزدیکای سد که شدیم گفتم(آرشام...داریم میرسیم...)(ا...کو؟؟؟)(بعد از یکی دوتا پیچ دیگه میرسیم شمال...)هیچی نگفت و رسیدیم نزدیک سد...اتفاقاً خلوتم بود...کنار جاده واستادم و بهش گفتم پیاده بشه...با شک و تردید پیاده شد...گفتم(خوب...اینم دریا...رسیدیم شمال دیگه...)یه کم اینور اونورو نگاه کرد و دستاشو کرد تو جیبش...اومد واستاد کنار دیوار...بغلش کردم که خوب بتونه ببینه...چایی ریختم و اومدم پیشش...چه هوایی بود...که البته دقیقاً آرشام اونجا سرما خورد...چون خیلی باد میومد...خلاصه باهاش حرف زدم...کلی...البته بیشتر حرفامون تلفظ صحیح کلمات بود!!!آخه خیلی از کلمه ها رو تُک زبونی میگه...منم هی درستشو میگفتمو بعد بهش میگفتم تکرار کنه...خلاصه یه کمی که موندیم سرد شد و بهش گفتم که بریم...اونم گفت باشه و راه افتادیم...تو راه هیچی نمیگفت...بهش گفتم(چرا ساکتی مامان؟؟؟من که شمالم آوردمت...چیه؟؟؟)(نه...تو منو گول مالی کردی سوسو...)!!!گفتم(چی؟؟؟من گولت زدم؟؟؟)(آره...اینجا که شمال نبود...تهش معلوم بود...دیوار بود...شمال تهش معلوم نیست...این مثل اونجایی بود که حیوونم داشت...گول مالی کردی منو...)انقدر خندیدم که واستادم...حالا من میخندم اونم هی غر میزنه...(من حرصیم تو چرا میخندی هی؟؟؟نخند سوسو...)حالا مگه خندۀ من بند میاد؟؟؟خلاصه انقدر حرص خورد که دیگه نخندیدم...دیدم هرجوری انکار کنم فایده نداره و اون قانع نمیشه...گفتم(آرشام جونم...من معذرت میخوام...آخه تا شمال خیلی راهه...منم خسته ام...تازه مثلاً امروز تو باید واسه من کادو بگیری...تولدمه ها...خوب؟؟؟)(آخه تو که آلوچه دوست نداری من واست بگیرم...)!!!آقا من کلی زور زده بودم خنده ام بند بیاد دوباره ترکیدم!!!خلاصه که انقدر خندیدم که آخر سر حالت تهوع گرفتم!!!تو همین هاگیر واگیرم آذر زنگ زده که کجایین؟؟؟یه وقت نرین شمال اعتباری به فصل و جاده نیست...حالا منم میخندم این بهش برخورد...خلاصه برگشتیم و تو راه برگشتن به خونه یه کیکم گرفتم که دست خالی نرم...اتفاق خاصی نیوفتاد...همه چی مثل همیشه بود...این اولین تولدی بود که پیش هیچ کس نبودم جز آرشام...تو بچه ها تنها کسی که بهم زنگ زد فقط مونا بود...شیوا که فکر میکنم اصلاً یادش رفته دوستی به اسم سپیده داشته!!!بیخیال...شهرام و خانومشم بهم تبریک گفتن که کلی خوشحال شدم...همینطور آرمین...آذر بهم یه دستبند داد...البته از طرف خودش و علی آقا...خیلی قشنگ بود...چون آذر سوای اینکه خیلی خوش سلیقه اس خوبم سلیقه منو میدونه...امسالم گذشت و یکسال به همه چیم اضافه شد...خصوصاً به تنهایی هایی که هنوزم که هنوزه بهش عادت نکردم...دیگه حس نوشتن نیست...تا فردا...سپیده جان اضافه شدن یکساله دیگه بدبختیو به عمرت تبریک میگم...امضاء:سپیده...

 

 

پ.ن:عارف جان ممنونم بابت تبریک تولد قشنگی که یادآوریش کلی برام شیرین بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 23:49  توسط سپیده 

امشب...یعنی امروز...14 آبان...

همیشه شب تولدم تا خود صبح بیدار میموندی...یادته؟؟؟دقیقاً تا خود سپیدۀ صبح...من یادمه...نه فقط تولدام...هر شب...یادمه واسه نماز که بیدار میشدی دیگه بیدار میموندی تا سپیدۀ صبح...میگفتی(سپیده...اگه بدونی سپیدۀ صبح چقدر بهم آرامش میده...)من میخندیدم...به اینکه تو چقدر دیوونه ای که اینقدر راحت از خواب شیرینت میگذری...اونم واسه خاطر دیدن سپیدۀ صبح!!!وقتی رفتی...وقتی منو تنها گذاشتی...منم راز سپیدۀ صبحو کشف کردم...منم فهمیدم تو چی میگفتی...از اون روزا چند سال گذشته...و من سعی میکنم اگرم میخوابم سپیدۀ صبح بیدار باشم...لب پنجره...کنار جای خالی تو...میدونم حتی اگه هوا هم سرده سرد باشه باید یه کمی پنجره رو باز کنم...حتی واسه چند ثانیه...یادمه...این راز همیشه بین ما میمونه...مگه نه؟؟؟یا یادت رفته؟؟؟میدونم یادته...خنده داره...اما میگم...نمیدونم چرا موقع سپیدۀ صبح همیشه حس میکنم کنارمی...اما وقتی برمیگردم فقط و فقط جای خالیتو میبینم و پنجرۀ نیمه بازی که باد آروم پرده شو تکون میده...و بازم جای خالی تو...امشب بعد از مدتها بازم بیدار موندم...میخوام سپیدۀ صبحو ببینم...میخوام تو رو ببینم...راستی...قرار فردامون که یادت هست؟؟؟میدونی که من بدقول نیستم...سر ساعت میام...همونجا...کنار همون درخته...قرار همیشگیمون...نمیگم چندمین تولدمه که دیگه تو نیستی...فقط بدون خیلی سخته...تنهایی واسه منه همیشه تنها سخت نیست...تو...نبودنت برام خیلی سخته...مثل همیشه...بودنت یه جور و نبودنت یه جوره دیگه...روزی که دوباره شروع کردم تو این وبلاگ بنویسم میخواستم فقط واسه حاضر همیشه غایبم درد دل کنم...اما شده یومیه...امشب چه شبیه...یه جوریه...مثل همیشه نیست...مگه نه؟؟؟شایدم من مثل همیشه نیستم...کاشکی میتونستم فراموشت کنم...الان...همین الان انگار جلوم نشستی...صداتم که هر شبه خدا میاد...میگن عشق بزرگترین نفرینه...کاش هیچوقت نفرینم نمیکردی...قرارمون یادت نره...

 

پ.ن:کلیک کن...از اون عزیزی که اینو برام فرستاد یه عالمه ممنونم...یه عالمه...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 4:8  توسط سپیده 

امروز تمام روز به خاطره تعریف کردن گذشت...

روز بدی نبود...خصوصاً اینکه من از جمعه ها به شدت متنفرم(البته همه همینطورن)...امروز صبح رفتم پیش آرمین...البته میخواستم دیروز برم...ولی دیروز با آرشام رفتم سرزمین عجایب...خوب بود...جای بدی نیست...یه چیز جالبم از پنجشنبه بگم که با آرشام رفتیم اونجا...آخه دلم میخواد این روز و این تاریخو فراموش نکنم...رفتیم و آرشام رفت بازی کنه...یک ساعتی گذشته بود که من نشستم...همینطور که داشتم آرشامو نگاه میکردم دیدیم یه دختر بچه کوچولو تقریباً همسن و سال آرشام داره منو نگاه میکنه...من کلاً از بچه ها زیاد خوشم نمیاد...اما این خیلی با نمک بود...یه دختر کوچولو و بی نهایت ظریف با موهای بلند و فرفری...خلاصه خیلی بامزه بود...بهش لبخند زدم و وقتی دیدم اونم خندید بهش اشاره کردم بیاد...اومد کنارم...منم بغلش کردمو بهش شکلات دادم...یه کم باهاش حرف زدم و اونم باهام حرف زد و مثلاً دوست شدیم...اسمش مهسا بود...5 سالش بود...اما چون ریز نقش بود به نظر سه ساله میرسید...خلاصه باهاش حرف میزدم که دیدم مامانش که یه زن سی و چند ساله بود و خیلی هم تی تیش و خوشتیپ با خاله اش و دختر خالش اومدن...باهاشون سلام علیک کردم...تو همین حرفا بودیم که آرشام اومد...بهش گفتم(آرشام جان این مهساس...)یه نگاهی مهسا رو که تو بغل من بود کرد و هیچی نگفت...مادر مهسا آرشامو نگاه کرد و گفت(این کیه؟؟؟پسرته؟؟؟)تا اومدم جواب بدم آرشام سریع گفت(سوسو مامانه منه...)!!!انقدر از شنیدن مامان خوشحال شدم که آرشامو بغل کردمو گریه کردم...زنه هم هاج و واج منو نگاه میکرد...لابد فکر کرده بود من دیوونه ام!!!خلاصه که دیروز واسه اولین بار آرشام بهم گفت مامان...البته غیر مستقیم...میخواستم با آرشام برم دیدن آرمین...اما گفتم شاید با دیدن آرشام یاد ملیکا بیوفته و ناراحت بشه...میدونم رفتن پیشش جز حرفای مفت اطرافیان(مادر آرمین و اونوریا وگرنه من به آذر هیچی نمیگم...)ناراحتم میکنه...اما تو بدترین شرایط آرمین تنها کسی بود که واقعاً مثل یه دوست کنارم بود...تو شرایطی که تو رفتی و اون وضعیتو داشتم...تو شرایطی که انقدر فشار روم بود که حتی میخواستم هم آرشامو بکشم هم خودمو!!!اونموقع تنها کسی که راه دادمش خونه فقط و فقط آرمین بود...وچقدر آرومم کرد...که اگه بگم تا حدودی جون و آرشاممو مدیون آرمینم بی راه نگفتم!!!خلاصه گفتم به جهنم...مردم که همیشه حرف میزنن...حالا که اون به من نیاز داره و باید کنارش باشم...این شد که بهش زنگ زدم و خودمو دعوت کردم خونش!!!

 

امروز ساعت 10 بود که رسیدم خونش...خلاصه مادرش کلی استقبال کرد و ازم تشکر کرد...بعدشم اصرار که بالا هیچی نیست و بیاین پایین بشینین...منم گفتم میخوام با آرمین حرف بزنم و بالا بهتره که مزاحم شما هم نباشم...یه حالت خاصی گفت(باشه عزیزم...هرطور که راحتی...)منم رفتم بالا...تو راه پله آرمین واستاده بود...لبخند زد و دعوتم کرد تو...نشسته بودم رو تنها فرش خونه...یه وقتایی فکر میکنم اگه من جای آرمین بودمو یکی باهام اینکارو میکرد واقعاً چی به روزم میومد؟؟؟مور مورم شد از مرضیه...خلاصه آرمین تو آشپزخونه داشت چایی درست میکرد...منم پاشدم همه عکسای ملیکا رو از دیوار برداشتم...14 تا قاب عکس به دیوار بود!!!همه سایز...همه مدل...وقتی آرمین با چایی و میوه اومد بهش لبخند زدم...نشست...آروم بود...دستی به موهاش کشید و نگاهم کرد...(سپیده ماها خیلی عوض شدیم...گاهی وقتا فکر میکنم بزرگ شدن خیلی بده...خیلی بد...)چیزی نگفتم...میخواستم فقط شنونده باشم...همیشه آرمین شنونده بود و اینبار سپیده...(قاب عکسا رو برداشتی...اما فایده نداره...با دلم چیکار کنم؟؟؟با صداهاش؟؟؟با خنده هاش؟؟؟با حرف زدنای شیرینش...سپیده یعنی ملیکا هم برام زیاد بود؟؟؟)(این چه حرفیه؟؟؟مگه من غیر از توأم؟؟؟هان؟؟؟)(تو فرق داری...)(فرق؟؟؟چه فرقی؟؟؟)(سپیده بچه با عشق قابل مقایسه نیست...)(میدونم...اما...)سکوت کردم...تا عصر کلی حرف زدیم...درد دل کرد...گریه کرد...جالب این بود که اصلاً احساس خجالت نمیکرد...خیلی راحت گریه میکرد...گفت و گفت...از همه چی...از اینکه از اول کارش اشتباه بوده...از اینکه ازدواجش غلط بوده...از اینکه مرضیه داغونش کرده...از همه چی...یاد اون موقع ها کردیم...اولین برخوردمون با هم...تو بیمارستان...کلی خندید...قیافمو مسخره کرد...وسط خنده هاش گریه کرد...زار زار...اون گریه میکرد و منم به حال دل خونش گریه میکردم...خلاصه اصلاً گذشت زمانو حس نکردم...وقتی ساعتو نگاه کردم جا خوردم!!!حدود 3 بعد از ظهر بود!!!بهش پیشنهاد کردم بریم بیرون ناهار بخوریم...قبول نکرد...از من اصرار و از اون انکار...تا بالاخره مخشو زدم...رفتیم دربند...تقریباً خلوت بود...یه کمی رفتیم بالا...کنار رودخونه نشستیم...بازم حرف زد...گاهی بغض میکرد...اما سریع حرفو عوض میکردم...یک ساعتی بالا بودیم و اومدیم پایین...عصر بود...نشستیم...غذا رو که آوردن لب به غذا نزد...با غذاش بازی میکرد...انقدر قسمش دادم که دو تیکه جوجه کباب خورد...میدونستم داغونه...آرمین خیلی تنهاس...خیلی...منم تنهام...به نوعی همدرد بودیم...بهم گفت خوشحاله که من هستم...بهش گفتم همیشه هستم...مثل اون وقتایی که اون بود...خلاصه که وقتی برمیگشتیم احساس کردم روحیه اش خیلی بهتر شده...یه کم چرخیدیم و رسوندمش دم خونش...ازم قول گرفت بازم بهش سر بزنم...منم ازش قول گرفتم که یه مدت استراحت کنه...حتی پیشنهاد دادم بره سفر...عکسای ملیکا هم آوردم...تو صندوق عقب ماشینه...باهاش دست دادم...دیگه دستاش مثل قدیما گرم نبود...محکم دستشو گرفتم...(آرمین...ما کنارتیم...مطمئن باش...)لبخند زد و رفت...

 

امشب اومدم خونه...پیش عمو...البته هنوز نیومده...چند وقتیه حالم خیلی بهتره...وقتی مشکلات دیگرانو میبینم تازه میفهمم فقط من نیستم...یه فکرایی دارم...همینطور یه تصمیمایی...به وقتش میگم...فعلاً فقط باید صبر کنم...دلمو میسپرم به خدا...مثل همیشه...شبت بخیر...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:45  توسط سپیده 

امروز...

روز بدی نبود...البته علت بد بودنش قضیه ملیکا بود...که هنوزم جلو چشممه...خدا میدونه اسمش که میاد چه حالی میشم...صبر...خدا باید به آرمین یه دنیا صبر بده...امروز رفتم پیش آرشام...خواب بود که من رسیدم...آخه شبا نسبتاً دیر میخوابه...حدود ساعت نُه رسیدم...علی آقا جمعه بر میگرده...آذر خیلی از اومدنم خوشحال شد...در پارکینگو برام باز کرد و اومدم تو...آروم وسائلمو بردم بالا...تو اتاق آرشام...یه چیز بگم...یه لحظه در اتاق آرشامو که باز کردم انگار تو رو دیدم!!!وحشتناک بود...ناخودآگاه تکیه دادم به دیوار...آرشامو بیدار نکردمو لباسمو عوض کردمو رفتم پایین...آذر میز صبحونه رو داشت میچید...لبخند زدم...(کمک نمیخوای آذر جون؟؟؟)(نه...کاری ندارم...بشین سپیده جان...)نشستم...برام چایی ریخت و خودشم نشست...نگاهم میکرد...و جالب این بود که بعد از مدتها داشت منو با محبت نگاه میکرد...اینو کاملاً حس کردم...یادمه آذر همون موقعی هم که من عروسش شدم همینطور نگاهم میکرد...هیچوقت به دوست داشتن تو نسبت به من حسادت نکرد...هیچوقت منو رقیب خودش ندونست...اما در مورد آرشام...انگار راست میگن نوه از بچه عزیزتره...شایدم من زیادی حساس شدم...گاهی فکر میکنم قضیه آرشام مثل یه مسابقه طناب کشی شده...من یه طرف و آذر یه طرف...من میکشم از اینور و اون میکشه از اونور...این موقع ها از خودم بدم میاد...اما چیکار کنم؟؟؟قبول دارم خیلی تنهاش گذاشتم...قبول دارم اگه نمیگه بهم مامان علتش چیه...اما میخوام جبران کنم...تو که حرفمو باور میکنی؟؟؟آذر خیلی بی مقدمه ازم پرسید برنامه ام چیه؟؟؟میدونستم منظورش چیه...گفتم میخوام با پسرم باشم...گفت جوونی...باید ازدواج کنی...میدونستم اگه بخوام شوهر کنم دیگه آرشامو نمیتونم ببرم...من تصمیممو گرفتم...من میخوام با پسرم باشم...اینو بهش گفتم...چیزی نگفت...ساکت بود...میدونم باور نمیکنه...بهش گفتم آذر جون...من دلم میخواد آرشام همیشه پیشم باشه...گذشتن از خودم به هر بهانه ای به نظرت خیلی سخته؟؟؟هیچی نگفت...داشتیم حرف میزدیم که آرشام اومد...الهی قربون اون قدش برم...چشماشو میمالید...گفتم(سلام مامانی...صبح بخیر خوابالو...خوبی؟؟؟)بعدشم دستامو باز کردم...سلام کرد و اومد بغلم...(سوسو الان عصره؟؟؟)(نه مامان جان...الان صبحه...)(پس چرا تو اینجایی؟؟؟)آذر خندید...(من اومدم پیشت مهمونی...تازه از امشب تو اتاقت میخوابم...خوب؟؟؟)از بغلم اومد پایین و رفت دستشویی...گفتم(بیام؟؟؟)(نه...من مرد شدم...تنها میرم...)خندیدم...البته هنوز خیلی خوب حرف نمیزنه...یه کم تُک زبونی حرف میزنه...اما کامل میتونه همه حرفا رو تقریباً بزنه...دست و صورتشم شست و اومد نشست...واسش لقمه میگرفتم...چقدر دوسش دارم...انگار لذتی بالاتر از مادر شدن تو دنیا وجود نداره...

 

آرشام یه میز کوچولو داره...از این میزا که شکل میز تحریره و زیرش باز میشه که چیزی بذاره توش...بهش گفتم میخوام کامپیوترو بذارم روش...گفت باشه...کامپیوترو ردیف کردم...کتابامم گذاشتم تو کتابخونه بالای تختش...بعدشم دراز کشیدم رو تختش...آخه تختش بچه گونه نیست...تخت یه نفره است...منتها کنارش نرده دارم...چشمامو بستم...(سیب میخوری؟؟؟)نگاهش کردم...سیبو طرفم گرفته بود...چشمامو باز و بسته کردم...خندید و اومد کنارم...یه گاز من میزدم یه گاز اون...(سوسو منو ببر باغ وحش...خوب؟؟؟)آرشام آخر همه حرفاش میگه خوب؟؟؟گفتم(باشه ارباب...هرچی تو بخوای...)دوباره سیبو گاز زد...(نه باغ وحش نه...بریم پارک...خوب؟؟؟)(هم پارک میریم هم باغ وحش...خوبه؟؟؟اصلاً همه جا میریم...خوبه؟؟؟)دوسش دارم...خیلی بامزه شده...خلاصه عصر بردمش پارک ملت...کلی ذوق کرد...خصوصا از دیدن دریاچه...میگفت اینجا شماله...آخه شمال که بودم واسه روز تولدش اومد پیشم...اولین بار بود که دریا رو میدید...هی میگفتم نه...این دریاچه است...میگفت نه این شماله...(نه پسر جون...این مثل استخره اما بزرگ تره...قایق روش میره...)(نه...شماله...تو نمیفهمی...)جا خوردم...(چی گفتی؟؟؟)(تو نمیفهمی...این شماله...)اخمامو تو هم کردم...(آرشام حرف بدی زدی...تو نمیفهمی حرف بدیه...آدم هیچوقت این حرفو نمیزنه...اونم به یه بزرگتر...)رفت دم نرده های کنار دریاچه واستاد...زیر چشمی نگاهم میکرد...محلش ندادم...(سوسو من سیب زمینی میخوام...)(من باهات قهرم...ازم معذرت خواهی نکردی...)(خوب آخه اینجا شماله...تو هی منو لجی میکنی...)یعنی لجمو در میاری...اومدم کنارش...(حتی اگه اینجا هم شمال باشه تو نباید به من اینجوری میگفتی...کارت درست بود؟؟؟)(من سیب زمینی میخوام...)پاشدم رفتم بوفه...واسش گرفتم...وقتی دادم بهش گفت(ببخشید...اما یادت باشه اینجا شماله...)خندیدمو ماچش کردم...تا شب تو پارک بودیم...حیوونا رو دید...البته حیوونه خاصی که نداشت...اما یه نیمچه باغ وحشی بود...خلاصه واسه چند تا حیوون ناقابل من دویست دور چرخیدم!!!آخرشم ازم قول گرفت براش کلاغ بگیرم!!!البته منظورش طوطی بود!!!

 

جلوی پارک ملت براش بستنی گرفتم...مثل بچه ها با هم میخندیدیم...حتی چند بارم که بستنیش داشت میوفتاد با هم جیغ کشیدیم!!!نگاه مردم هم اذیتم نمیکرد...مهم خوشحالی آرشام بود...مهم این بود که من و اون اینهمه ساعت با هم بودیم...بدون اینکه بترسم دیر میشه و باید برسونمش...و این خیلی خوب بود...تو ماشین خوابش برد...بچه ها دنیای کوچیکی دارن...و خیلی قشنگ...کاش میشد سه تایی با هم بودیم...خیلی خسته ام...خیلی...احساس میکنم همین روزا از پا در میام...خدایا اینبارم میخوام مثل همیشه فقط تو کمکم کنی...نمیخوام اشتباه کنم...به یادتم...همیشه...شب بخیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 23:18  توسط سپیده 

انقدر حالم گرفته است که خدا میدونه...

دیروز صبح یه اس ام اس دادم به آرمین...شمارۀ خونشونو داشتم اما میدونستم میره سر کار...گفتم اول یه اس ام اس بدم ببینم کجاس بعد زنگ بزنم...زدم سلام آقای با معرفت...معلوم هست کجایی؟؟؟اولش که جواب نداد...بعد از حدود نیم ساعت جواب داد من بی معرفت نیستم...کاش بی معرفت بودم نه بدبخت!!!رفتم تو فکر...گفتم یعنی چی؟؟؟چه ربطی به بدبختی داره؟؟؟دوباره زدم من کارت دارم...میشه زنگ بزنم؟؟؟جواب نداد اما خودش زنگ زد...خیلی سرد برخورد کرد...انقدر سرد که یه طوری شدم...یه حسی مثل اینکه زیادی باشم!!!یه جورایی بهم برخورد...احساس کردم کوچیک شدم...تو دلم خودمو فحش دادم...انقدر سرد حرف زد که منم دیگه نگفتم واسه چی بهش زنگ زدم...خیلی نُرمال گفتم فقط میخواستم حالتو بپرسم...به خانومت سلام برسون...سکوت کرد و بعدشم خداحافظی!!!آرمین یکسال بعد از ازدواج من ازدواج کرد...خانمش خیلی دختر حساسی بود...کلاً رو روابط آرمین با هر نوع و هر سن خانومی خیلی حساس بود...طوری که تقریباً ارتباط ما قطع شده بود...مگر برای احوالپرسی اونم گاه گاهی...فکر کردم بازم مشکلی بینشون پیش اومده و آرمین از این قضیه دلخوره...طاقت نیوردم...زنگ زدم خونشون...تو دلم گفتم با مرضیه خانومش حرف میزنمو از اون میپرسم چه خبره...خونشون خیلی زنگ خورد اما کسی گوشی رو برنداشت...آرمین با مادر و پدرش تو یه ساختمون دو طبقه زندگی میکردن...بعد از ازدواجشم تو همون طبقه خودش با خانومش ساکن شده بود...دفتر تلفنو ورق زدم و شمارۀ مادر آرمینو پیدا کردم...گوشی رو برداشت(سلام حاج خانوم...من سپیده هستم...سپیده_ا_...حالتون خوبه؟؟؟)به کم مکث کرد و بعد شناخت...کلی احوالپرسی کرد و وقتی گفتم خونه آرمین کسی گوشی رو برنداشت مجبور شدم مزاحم شما بشم بغض کرد...یهو نگران شدم...پرسیدم(مادر جون چیزی شده؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟)زد زیر گریه...زار زار گریه میکرد...انقدر گریه کرد که بدون معطلی قطع کردم و راه افتادم اونجا...دم در زنگ زدم...مادرش با چنان قیافه داغونی درو باز کرد که دلم هُری ریخت!!!مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده...حتی حدس زدم اختلافای آرمین و مرضیه ممکنه باعث طلاق شده...یه همچین فکری...خلاصه رفتم تو...هیچی نمیگفتم...اما لباس مشکی مادر آرمین توجهمو جلب کرد...میدونستم مادر آرمین از رنگ مشکی متنفره...پس حتماً اتفاقی افتاده بود...با ترس و لرز پرسیدم(مادر جون چیزی شده؟؟؟)دوباره گریه کرد و تو گریه هاش گفت(سپیده آرمین بدبخت شد...آرمین داغون شد...)

 

روزی که آرمین و مرضیه ازدواج کردن یادمه مسعود میگفت اینا به هم نمیان...کاش بتونن با هم زندگی کنن...حتی من که با آرمین راحت تر بودم قبل از ازدواجش بهش گفتم که عجله نکنه...مرضیه همراه مادرش دفتر آرمین برای مشاوره میومدن...ظاهراً تو این رفت و آمدا آرمین از مرضیه خوشش اومده و بهش پیشنهاد ازدواج داده...دقیقاً به همین سرعت!!!اوایل ازدواجشون همه چی ظاهراً خوب بود...اما یه مدت بعد زندگی آرمین نسبتاً بهم ریخت...مشاجره ها...گیر دادنهای بیجا...تا جایی که آرمین دیگه تدریسو ول کرد...روزی که خبر داد مرضیه حامله اس یادم نمیره...خدا میدونه چقدر خوشحال بود...و چقدر امیدوار شده بود با اومدن دخترش زندگیش آروم تر بشه...ملیکا دنیا اومد...چند ماه زود تر از آرشام...یه دختر بچه شلوغ و خیلی هم خوشگل...دو ماه پیش مرضیه و ملیکا و آرمین میرن خونه یکی از دوستای مرضیه که شهرک اکباتان بوده...شام که میخورن ملیکا با بچه صاحب خونه بازی میکرده...خلاصه بچه ها تو اتاق بودن که بچه صاحب خونه که یه دختر بچه شش ساله بوده میاد تو سالون و به آرمین میگه ملیکا رفت پایین!!!آرمین میگه چی؟؟؟همون موقع هم بدو بدو میره تو اتاق...که میبینه ملیکا نیست...تصور افتادن ملیکا اونم از طبقه نهم برام وحشتناک بود...وقتی مادر آرمین اینارو برام گفت شوکه شدم...مادرش از صمیمیت من و مسعود با پسرش خبر داشت...وقتی بهم گفت حتی تو هم تو اون شرایط که آرمین به یه دوست نیاز داشت بهش زنگ نزدی ناخودآگاه اشکام افتاد پایین...یه کم که گذشت مادر آرمین گفت که بعد از اون اتفاق مرضیه رفته...درخواست طلاق داده...هرچی هم همه واسطه شدن کوتاه نیومده و مرگ دخترشو از چشم بی توجهی آرمین دیده!!!خلاصه که تو شرایطی که باید کنار آرمین بوده و همدیگرو آروم میکردن رفته...اینا رو که میشنیدم داغون میشدم...از دیروز تا الان لحظه ای صورت ملیکا از جلوی چشمم نمیره کنار...انقدر داغونم که حتی نتونستم پیش آرشام بمونم و اومدم خونه...یعنی زجری بالاتر از مرگ فرزند تو دنیا وجود داره؟؟؟تا بعد از ظهر موندم...آرمین اومد...خیلی سرد بود...مثل یه مُردۀ متحرک!!!معذرت خواهی کرد و رفت بالا...از مادرش خداحافظی کردم و رفتم بالا...در زدم...از پشت در گفت(سپیده خیلی بی معرفتی...سپیده خیلی بی معرفتی...سپیده خیلی بی معرفتی...)این جمله رو مدام میگفت و گریه میکرد...پشت در نشستم رو زمین...گریه ام گرفت...(آرمین درو باز کن...میخوام باهات حرف بزنم...)مدام میگفت سپیده خیلی بی معرفتی...بعدشم گریه گریه...انقدر التماسش کردم که خدا میدونه...تا اینکه درو باز کرد...اولین بار بود گریه آرمینو میدیدم...اون مرد قوی و محکم پودر شده بود...خم شده بود...انگار واقعاً کمرش شکسته بود...اومدم تو...همه جا عکس ملیکا بود...خونه هیچ وسائلی نداشت...معلوم بود مرضیه همه چیزو برده...

 

اشکاشو پاک کرد و یه لبخند زورکی زد...(خوش اومدی...شرمنده اینجا این شکلیه...)دوباره بغض کرد...اما رفت تو آشپزخونه...نشسته بود یه گوشه...زانوهاش تو بغلش بود و سرش رو زانوهاش...از لرزش شونه هاش راحت میشد فهمید که داره گریه میکنه...خیلی سخت بود...تحمل گریه یه پدر همیشه برام سخته...نشستم روبروش...دستشو گرفتم...(تقصیر تو نبود...اینو که میدونی؟؟؟یه اتفاق بود...فقط یه اتفاق...)سرشو بالا گرفت...دستاشو انداخت دور گردنم و درست مثل یه بچه گریه کرد...وقتی از خونشون اومدم بیرون حالم خیلی بد بود...همیشه فکر میکردم من خیلی بد بخت و بد شانسم...اما خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که حداقل آرشاممو دارم...حتی تصور اینکه جای آرمین باشم دیوونم میکرد...از خدا خواستم هرچقدر میتونه به آرمین صبر بده...یه چیزی هم به خودم قول دادم...اونایی رو که دوست دارم حتی اگه بهشون سر نمیزنم حداقل زنگ بزنم...سپیده خیلی بی معرفتی...تا عمر دارم اینو یادم نمیره...ملیکای کوچولو...همیشه به یادت هستیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:29  توسط سپیده 

من به این نتیجه رسیدم که چقدر آدم ضایع ای هستم!!!

من ساعت دوازده شب به بعد مینویسم اونوقت خوب معلومه میشه فرداش دیگه!!!از این به بعد قبل از ساعت دوازده شب مینویسم که بشه دقیقاً مربوط به اون روز...این بهتره...امروزم گذشت...مثل روزایی که گذشت...البته مهمترین اتفاقی که امروز برام افتاد و کلی خوشحالم کرد شنیدن صدای گرم و مهربون پ بود...الان کامل میگم...صبح که بیدار شدم یه سر رفتم دادگاه که ببینم تکلیف حضانت آرشام چی شد...فکر کنم حدود ساعت 30/11 بود که پ زنگ زد...آخ که چقدر خوشحال شدم...فقط خدا میدونه...نشد باهاش خوب حرف بزنم و قرار شد نیم ساعت بعد باهاش حرف بزنم...اصلاً صداش به سنش نمیخورد(پ جدی میگما)البته نه اینکه سنت زیاد باشه اما صداش مثل یه دختر 23 یا 24 ساله بود...نه بیشتر...خلاصه با پ خداحافظی کردمو صدام زدن...هیچ چیز جدیدی اتفاق نیوفتاده بود و موکول شد به هفته بعد همین روز...یکشنبه...دقیقاً روز تولدم...یعنی میشه این خبر بشه بهترین کادوی تولد من؟؟؟تو دادگاه که نشسته بودم دقیقاً یه ده دقیقه بعد از تلفن پ آذر زنگ زد...میدونستم که میدونه این هفته منتظرم...اولش احوال پرسی کرد...بعدش گفت(کجایی؟؟؟)(تو شهروند...دارم خرید میکنم...)مجبور شدم اینجوری بگم...از ترس اینکه یه وقت اونم به تکاپو نیوفته...از ترس آرشام...خلاصه هی پرسید و پرسید...آخه اونجا گاهی تو بلندگو حرف میزدن...منم واسه اینکه نفهمه کجام گفتم مثلاً اومدم شهروند خرید!!!چقدرم باور کرد...خلاصه حرف زد و گیر داد و گیر داد تا با هزار ترفند که شارژ ندارمو الان قطع میشه پیچوندمش...میدونی...مامانت خیلی عوض شده...انگار رفتن تو خیلی رو همه اثر گذاشته...من...آذر...علی آقا...خلاصه همه عوض شدن...بعدشم اومدم خونه...دست از پا درازتر...تا هفته دیگه چی میشه...نذر کردم اگه همه چی درست بشه چله بشینم...یادته که قبلنا؟؟؟همونجوری...دعا کن بشه...از خدا بخواه که بشه...البته میدونم سخته برات...اون ور مادرت و اینور من...

 

با پ حرف زدم...گاهی فکر میکنم خدا چرا انقدر دوسم داره؟؟؟دقیقاً وقتی که خیلی تنهام باید یکی مثل پ رو بذاره سر راهم...یکی که خودش هزار و یک مشکل داره بشه سنگ صبور من...خدایا خیلی مخلصیم...پ خیلی ماهی...کاش یه روز بتونم جبران کنم...فکرامو کردم...البته مشورت هم کردم...دیگه عوض شدم...حرف حرف خودم نیست...مشورت میکنم...میبینی؟؟؟خلاصه که از فردا دوشنبه 8/8/85 میخوام یه هفته برم پیش آذر...میخوام ببینم میشه یا نه؟؟؟آذر که خیلی خوشحال شد...البته میدونم خیلی سخته...اما چاره ای جز این ندارم...خودت که میدونی همیشه کارا اونجوری که آدم توقع داره پیش نمیره...به خاطر آرشام حاضرم جونمم بدم چه برسه به این...هر بدی که داشته باشه خوبیش اینه که همش با آرشامم...یه هفته...شب و روز...از الان دلم داره برا پررو بازیاش و بی اهمیتیاش پر میکشه...فریدون که اومد گفتم چه تصمیمی دارم...خوشحال شد...با اینکه میدونستم از دوری موقت من ناراحته اما بروز نداد...آخه عمو هروقت دلش میگیره یا مینویسه یا میزنه...با اینکه هیچکدوم از این کارا رو نکرد اما مطمئن بودم ناراحته...نه واسه اینکه من دارم میرم...نه...واسه سرنوشتم...گاهی وقتا مثل امروز فکر میکنم خیلی هم بد نیست آدم زیاد فامیل نداشته باشه...آخه هر چی آدم تنها تر باشه انگار کمتر غصه میخوره!!!من الان فقط دو نفرو دارم...آرشام و فریدون...غصه هامم فقط تقسیم میشه بین این دو تا و خودم...پس خیلی هم بد نیست...ای بابا...نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد...ولی کلاً امروز روز خوبی بود...هم واسه دیدن دوستی که خیلی دوسش دارم(البته تو نت)و همم برای تصمیمی که بعد از اینهمه مدت گرفتم...همه چی آماده اس...کامپیوتر...یه ساک کوچولو که چند تا لباس توشه و بقیه اش کتاب...هر کار کردم فریدون واسم امشب نزد...گفت خسته اس...بهونه آورد...عیب نداره عمو خوشگله...خودم تو دلم خوندم...مینویسم تو هم بخونی...امیدوارم فردا روز خوبی باشه...دعا که یادت نمیره؟؟؟شبت بخیر...

پشت این پنجره ها دل میگیره...

غم و غصه دلو تو میدونی...

وقتی از بخت خودم حرف میزنم...

چشام اشک بارون میشه تو میدونی...

عمریه غم تو دلم زندونیه...

دل من زندون داره تو میدونی...

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه...

میگه من دوست دارم تو میدونی...

میخوام امشب با خودم شکوه کنم...

شکوه های دلمو تو میدونی...

بگم ای خدا چرا بختم سیاس؟؟؟

چرا بخت من سیاس تو میدونی؟؟؟

پنجره بسته میشه شب میرسه...

چشام آروم نداره تو میدونی...

اگه امشب بگذره فردا میشه...

مگه فردا چی میشه تو میدونی؟؟؟

عمریه غم تو دلم زندونیه...

دل من زندون داره تو میدونی...

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه...

میگه من دوست دارم تو میدونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:17  توسط سپیده 

دیشب تا ساعت 6 صبح بیدار بودم!!!

مگه خوابم برد...این گردنم هم خشک شده بود دیگه بیچارم کرد...ساعت 30/6 صبح خوابیدم تا ساعت حدود 30/8...بارون و هوای خنک حسابی کیفورم کرده بود...فریدونو بیدار کردمو اونم صبحونه خورد و وقتی من خوابم برده بود رفته بود...خلاصه بیدار شدم...جالب اینجاش بود که با اینکه دو ساعت خوابیده بودم اصلاً خسته نبودم...امروز ماشینو باید سند میزدم...دلم راضی به فروشش نبود اما چاره ای هم نداشتم...حسابی اذیت میکرد این آخرا...فکر کنم انقدر تو راه شمال تهران گازیده بود بیچاره مثل خودم دیگه از نا افتاده بود...خلاصه حدود 11 رسیدم...وای چه خبر بود...حالا من و اون کسی که ماشین جدیدو ازش خریده بودم رسیده بودیم اما اونی که ماشینمو بهش فروخته بودم هنوز نیومده بود...این بیچاره هم حسابی عجله داشت...خلاصه زنگ زدم به اونی که ماشینو ازم خریده میگم(سلام...شما کجایی؟؟؟)(من همینجام...الان میرسم...5 دقیقه دیگه اونجام...)خلاصه این 5 دقیقه شد یک ساعت آقا تازه رسیده...هنوزم نرسیده نه معذرت خواهی نه چیزی میگه(بریم سند بزنیم؟؟؟)بماند که یه چقدر علاف شدیم...تعویض پلاک...سند زدن...خلاصه رسماً به***رفتم...بعدشم چون من پلاکم فرد بود یه جا تو یه حرکت ضرب العجلی اومدم بپیچم که افسره نبینه جریمه کنه آینه ام خورد به یکی از این خاله خان باجیا...حالا من دارم آماره افسره رو میگیرم که نبینه و هی از زنه معذرت خواهی میکنم زنیکه هی داره فحش میده...منم دیدم راه نداره جهنم جریمه ماشینو کنار زدم پیاده شدم یه حال اساسی بهش دادم...نمیدونم چرا به بعضیا احترام میذاری پر رو میشن؟؟؟خلاصه که اومدم تو خیابون قائم مقام...اصل طرح بازی!!!یهو یاد مدرسه ام افتادم...انقدر دلم تنگ شد...پیچیدم تو یکی از کوچه های خیابون...دم مدرسه دقیقاً یه جا پارک بود...انگار واسه من خالی گذاشته بودن...سریع رژ لبو پاک کردمو پریدم تو...چقدر مدرسه عوض شده بود...یاد بچه ها افتادم...یاد شراره رفیق فابریکم...یاد اون نسرین بد دهن و اون سحر شر و شور...یاد همه...یاد مامان...یاد بابا...یاد...یاد...یاد...یاد...و در آخر همه یاد تو...که چقدر با رفتنت تنها شدم...که چقدر دلم برات زود زود تنگ میشه...

 

ناظم که عوض شده بود...مدیر اما همون بود...منو نشناخت اما حسابی تحویلم گرفت...از معلما هم فقط تونستم معلم شیمی رو ببینم...انقدر پیر شده بود...اما وقتی آمار دادم منو شناخت...وقتی فهمید چی خوندمو چیکار میکنم اول تعجب کرد اما بعدش حسابی خوشحال شد...اومدم بیرون...کوچه مدرسه رو تا ته نگاه کردم...انگار همین دیروز بود...چقدر همه چی عوض شده بود...چقدر من عوض شده بودم!!!به سرم زد ماشینو همونجا بذارم و یه کمی پیاده روی کنم...خصوصاً اینکه هوا هم عالی بود و دیگه فبها...راه افتادم...بعضی جاها چشمامو یه کم میبستم...امروز دلم میخواست همون سپیدۀ محصل باشم...با یه دنیا آرزوهای نوجوونی...با یه قلب پاک...از همون مسیری که با شراره میرفتیم رفتم...تو خیالم دستای شراره بازم تو دستام بود...میدونی...خیلی وقته دلم برا شراره تنگ شده...هنوزم دوسش دارم...پیچیدم تو کوچه...همون کوچه ای که اولین بار توش عاشق شدم...همون کوچه ای که همه آرزوهامو دفن کرد...همونجایی که اون...دوباره رفتم جلوتر...رسیدم به کوچه خودمون...یه لحظه استوپ کردم...یادم افتاد از اون روزا حدود ده سال گذشته...نترسیدم...لبخند زدم...به گذشته...یادته خونمون کجا بود؟؟؟آخره کوچه...سمت چپ...همون که درش آهنی بود...همون در قهوه ایه که بالاش نرده داشت...همون که شراره میگفت مثل قصر میمونه...قصر خاطراتمو دیدم...اگه گفتی چه شکلی بود؟؟؟دیگه مثل اون موقع ها نبود...دیگه در قهوه ای نرده نرده نداشت...اونجا یه ساختمون بود...یه ساختمون خیلی لوکس...یادته اون شبو؟؟؟که با شراره رفتیم منو بابا رو آشتی بدیم؟؟؟یادته؟؟؟یادته چمدونم دستت بود...یادته چقدر گریه کردم؟؟؟یادته نتونستی بهم بگی بابا چی گفته؟؟؟یادته در جواب بمباران سوالای مختلف من پیاده شدی؟؟؟قدم زدی و سیگار کشیدی تا شراره اومد...کاش از همون اول میدونستم دوسم داری...کاش از همون اول عاشق تو شده بودم...کاش تو اومده بودی سراغم...کاش...کاش...کاش...دیدی؟؟؟آخرشم بازم یاد تو افتادم...مثل همیشه...انگار آخر همه چیزای دنیا باید به تو برسه...

 

سوار شدمو راه افتادم...فریدون زنگ زد...گفتم که کارامو کردم...خیالش راحت شد...گلگی کرد چرا جواب موبایلو نمیدم؟؟؟یادته تو هم همیشه از این قضیه ناراحت بودی؟؟؟(سپیده چرا یا خاموشی یا میس کال؟؟؟)یادته؟؟؟نمیدونم چرا عمو انقدر منو یاد تو میندازه؟؟؟کاش بودی و میدیدی چقدر ماهه...نمیدونم چیکار کنم؟؟؟نمیدونم چه تصمیمی بگیرم؟؟؟موندم کدوم درسته...وضعیت بدیه...خیلی بد...کلاً خونه بودم تا شب...نمیدونم کی خوابم برد تا ساعت نُه شب که بیدار شدم و شرمندۀ پریسا جون...دلم میخواد با یکی مشورت کنم...با یکی که خیلی خوب منو بشناسه و راجع بهم بدونه...نمیدونم اما شاید با آرمین حرف زدم...شایدم نه...گیجم این روزا...عین اُسگلا خیره میشم به در و دیوار...دعا کن اون تصمیمی که بهترینه بگیرم...حالا به هر قیمتی که باشه...با آذرم حرف زدم...اونم یه چیزایی گفت که بیراه نبود...اما دو دلم...تا ببینم چی میشه...تولدمم که داره میرسه...درست هشت روز مونده...هشت روز به چهارمین تولدی که تو توش نیستی...خیلی سخته...اما وعدۀ ما میدونی کجاس که؟؟؟یادت نمیره که؟؟؟دیرم که نمیای؟؟؟همون جای همیشگی...کنار اون درخت بزرگه...همون که نزدیک خونته...مثل همیشه...مثل تمام این سه سال که تا چند روز دیگه میشه چهار سال...میرم تو 26 سالگی...بزرگ شدم دیگه...بیخیال این حرفا...شبت بخیر...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:48  توسط سپیده 

جل الخالق!!!

دیروز اینهمه ضد حال بود اونوقت امروز انقدر توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ...البته دیشب خوبیش این بود که با فریدون رفتیم تهران گردی...اونم ساعت 3 نصفه شب!!!انقدر کیف داد...البته ایندفعه دیگه کسی بهمون گیر نداد...آخه انگار نه انگار ما فامیلیم...فریدون چون مجرده(پیر پسره آخه)با اینکه سن و سالی ازش گذشته اما کنار من میخوره مثلاً شوهرم باشه...البته یه ته چهره ای شبیه اون دارم اما نه انقدر که هر کی ببینه سریع به نسبت فامیلیمون پی ببره...حالا عموی جیگرمو سر فرصت اینجا تجزیه و تحلیل میکنم...خوبیش اینه که وبلاگ گردی نمیکنه...وگرنه خدایی نکرده اگه یه روز میومد زبونم لال اینجا رو که باز خوبه،اون وبلاگ مخفیه رو کشف میکرد من باید خودم خودمو نابود میکردم!!!خلاصه دیشب حدود 5 صبح با فریدون اومدیم خونه...انقدر کیف داد که تمام ضد حالیه دیروز از دلم دراومد...امروز رفتم پاساژ تندیس تجریش...همینجوری واسه گشتن...نه خرید...خلاصه طبقه پایین پاساژ که زیر زمینه یه سوپر مارکت خیلی توپ داشت که من تازه امروز کشفش کردم...چه شکلاتایی داشت...آخرش بود...منم یاد آرشام افتادم دیگه نفهمیدم چه جوری اینهمه شکلات برداشتم!!!بابا بی انصافا چقدر شکلاتو گرون کردن من خبر نداشتم!!!خلاصه با چند تا شکلات ناقابل حدود سی هزار تومن پیاده شدم اومدم...طبقه بالا داشتم روسری ها رو نگاه میکردم...البته یکی از مغازه هاش روسریاش قشنگ بود...بقیه همه از این ابریشما داشتن که خیلی سُر میخوره و من بدم میاد...یه روسری معمولی خریدم...بعدشم یه کفش واسه آرشام...انقدر خوشگله که خدا میدونه...وقتی پشت ویترین دیدمش ذوق زده شدم...آخه تو پاهای آرشام تصورش کردم دلم قیلی ویلی رفت واسش...خلاصه داشتم واسه خودم ذوق میکردم و تو هپروت بودم فروشنده اومد دم در اشاره کرد برم تو...چند تا مدل دیگه هم نشونم داد که زیاد جالب نبود...این فروشنده ها هم که فوری واسه فروختن یه چیز کوچیک میرن رو مخ زنی و تا آماره جد آباد آدمو در نیارن ول نمیکنن!!!هی ور زد ور زد تا گفتم(آقا بیزحمت همون تو ویترینیه رو بدین به من...)(آخه اون مدل سایز بزرگ نداره...)(منم همونو میخوام...)یه کم نگاه کرد اونم از اون نگاهای عاقل اندر سفیه!!!منم گفتم(واسه پسرم میخوام...نه واسه خودم جناب...)یارو کفشه رو آورد و منم داشتم نگاهش میکردم برگشته میگه(بهتون نمیاد بچه داشته باشین...)(خوب موندم...میدونم...)خندید...حساب کردمو اومدم...بعدشم یه راست رفتم خونه آذر...آخ که فقط خدا میدونه دلم واسه آرشام چقدر تنگ شده بود...حالا خوبه پریروز باهاش بودم...میدونی...جدیداً خیلی زود زود دلم براش تنگ میشه...گاهی از خودم خجالت میکشم...باورم نمیشه یه مقطعی از زندگی ازش متنفر بودم!!!از پارۀ جیگرم...از پسر تو...

 

آذر تنها بود...علی آقا رفته بود بُناب...اومدم و سلام و احوالپرسی...دیدم آرشام نیست...از آذر پرسیدم(آرشام خوابه؟؟؟)(نه...فکر کنم داره بالا بازی میکنه...قبل اینکه بیای بیدار بود...)لبخند زدم بهش...مهربونه میدونم...زن خوبیه میدونم...جز محبت در حق من تا امروز کاری نکرده...همه اینا رو میدونم...اما مگه این بچه مال من و تو نبود؟؟؟چرا آذر که خودش مادره و از داره دنیا یه پسر داره نمیفهمه من چی میکشم؟؟؟نکنه خیال میکنه مُسبب جدایی تو از خونه دوران بچه گیت من بودم؟؟؟نکنه خیال میکنه من تو رو فاپیدم و اون تنها مونده؟؟؟نکنه همه چیزو از چشم من میبینه؟؟؟نکنه خیال میکنه من تو رو ازش گرفتم؟؟؟راستی به نظرت اینجوری فکر میکنه؟؟؟از پله ها اومدم بالا...عکست تو راهرو بود...همون عکسی که وقتی واسه اولین بار دیدمش باورم نشد تو باشی...یه پسر بچه بامزه درست مثل آرشام...دستمو رو عکس کشیدم...نمیدونم چرا آخرین باری رو که بغلت کردم یادم نمیاد؟؟؟میدونی...هیچی ولش...در اتاقو آروم باز کردم...آرشام دراز کشیده بود رو زمین...پشتش به من بود...لبخند زدم...میدونستم داره ناز میکنه...آخه این پسرت درست اخلاقش مثل من شده...یادته قبل از اینکه بدنیا بیاد بهت چی میگفتم؟؟؟میگفتم حالا خوبه قیافش مثل تو بشه اخلاقش مثل من!!!تو...مثل همیشه میخندیدی...خوب یادمه...آخرشم حرف من شد...مثل همیشه...اومدم تو اتاقو درو بستم...آروم اومدم کنارشو سرمو گذاشتم رو بالشش...تکون نخورد...غد و یه دنده اس درست مثل خودم...چشمامو بستم...بو کشیدمش...خیلی دوسش دارم...اندازۀ تو...نمیدونم چی شد که غصه ام گرفت...خیلی وقتا اینجوری میشم...میدونم مال تنهاییه...اشکام آروم افتاد پایین...چشمامو باز نکردم...هق هقم نکردم...آروم و بی صدا مثل اونوقتا که تو گریه میکردی...آخه خیلی عوض شدم...دیگه اون سپیدۀ جیغ جیغو نیستم...آروم گریه میکنم...مثل تو...احساس کردم آرشام برگشت...نفسش تو نفسم خورد...اما چشمامو باز نکردم...آروم با دستای کوچیکش اشکامو پاک میکرد...اما هیچی نمیگفت...چشمامو باز کردم...معلوم بود از گریه هام ناراحت شده...لباشو جمع کرده بود اما گریه نمیکرد...دلم میخواست الان بودی بغلم میکردی زار زار گریه میکردم...اما میدونم نمیشه...(سوسو...چرا گریه میکنی؟؟؟)لبخند زدمو و گفتم(آخه دلم واست تنگ شده بود...)(میخوای بیای بغلم؟؟؟خوب میشیا...)(راست میگی؟؟؟)(آره...دیشب منم گریه کردم آذر اومد بغلم کرد خوب شدم...میخوای بیای؟؟؟)دلم براش پر کشید...میخواستم انقدر فشارش بدم که خدا میدونه...دستاشو از هم باز کرد...آروم سرمو گذاشتم رو بازوی کوچولوش...اما سرم رو بالش بود...میدونی بهم چی گفت؟؟؟(سوسو گریه کن...من به هیشکی نمیگم...خوب؟؟؟)منم گریه کردم...واسه نبودنت...واسه مهربونیات...واسه آرشام که حاضرم همه زندگیمو بدم واسه یه لحظه بودنش کنارم...واسه تنهاییام...موهامو ناز میکرد...هیچی نمیگفت...میدونی...آرشام با اینکه خیلی بچه اس اما خیلی میفهمه...منتظر اون روزیم که بهم بگه مامان...یعنی میشه؟؟؟

 

فکر کنم دو ساعتی بود که داشتیم بازی میکردیم...اونم ماشین بازی...بازی مورد علاقشه میدونی که؟؟؟با ماشین میزد بهم بعد مجبورم میکرد واستم تا افسر بیاد کروکی بکشه!!!طبق معمولم من مقصر بودمو باید خسارت میدادم!!!خسارتم که میدونی چیه؟؟؟آره دیگه...باید دولّا میشدم تا آقا ازم سواری بگیره...آذر که اومد تو اتاق اصلاً نفهمیدم...میوه آورده بود...تشکر کردم و گفتم که میخوام برم...اون روسری که از تجریش خریده بودمو بهش دادم...خوشش اومد...معلوم بود...هنوزم سلیقشو میدونم...آرشام پرید بغلم...(واسه من چی آوردی سوسو؟؟؟)(چشماتو ببند...حالا یه شعر بخون برام تا بگم...)اونم واسم یه توپ دارمو خوند...تو که بهش یاد ندادی...اما من یادش دادم...بعد کفشارو بهش دادم...اولش یه کمی قیافش تو هم رفت...(این چیه؟؟؟من که از اینا یه عالم دارم...)بعدشم اخم کرد...کیفمو باز کردمو شکلاتارو دادم بهش...آقا نیشش باز شد...گفتم(حالا ماچم کن بگو مرسی...باشه؟؟؟)ماچم کرد...آذر لبخند میزد...کاش میدونست چقدر دلم میخواد پسرم همیشه پیشم باشه...تا شب پیشش بودم...آذر اصرار کرد شب بمونم...اما گفتم نه...آرشام تو بغلم خوابیده بود...نگاهش میکردم...این بچه چی تو سرشه؟؟؟چقدر شکل تو شده...انگار هرچی بزرگتر میشه بیشتر شبیهت میشه...نمیدونم تا کی میتونم طاقت بیارم؟؟؟آذر دوباره باهام حرف زد...مثل همیشه...منم جواب دادم...مثل همیشه...این هفته هفته مهمیه برام...یه اتفاق مهم و یه خبر مهم و یه تصمیم مهم...واسم دعا کن...میکنی؟؟؟دلم برات تنگ شده...به یادتم...مثل همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:6  توسط سپیده 

ساعت 30/11 بیدار شدم...تا ساعت 2 بعد از ظهر دنبال خودم تو خونه چرخیدم...دیدی آدم از بی حوصلگی میخواد سرشو بکوبه به دیوار؟؟؟دقیقاً اون حالت تا بعد از ظهر باهام بود...3 تا بستنی مگنوم خوردم!!!یه بسته سیگار کشیدم...چرت زدم...کانال اینور اونور کردم...فحش دادم...نیم ساعت خوابیدم...ماشین فریدونو شستم...جدولهای نیمه کاره رو انداختم دور...آهان...مرغ درست کردم اما چون دقیقاً همون موقع که باید خاموشش میکردم خوابم برد با بوی سوختگی و دود وحشتناک از خواب پریدم...جالبش اینجا بود که فقط 17 دقیقه خوابم برد و اون افتضاح سر مرغ و دیگ اومد!!!بعد از تِر زدن به ناهار دو تا تخم مرغ عسلی خوردم...چایی،سیگار...چایی،سیگار...چایی،سیگار تا حدود ساعت 30/5...آهنگ گوش دادم...کتاب خوندم...خندیدم...گریه کردم...فحش دادم...مونا اومد دم خونه اما درو براش باز نکردم!!!صد دفعه زنگ زدم خونه آذر که با آرشام حرف بزنم اما کسی گوشی رو بر نداشت...کلافه شدم...رفتم اتاق فریدون...نوشته هاشو خوندم...البته دزدکی و یواشکی!!!وبلاگ گردی کردم...اما چت نه...از چت متنفر شدم...متنفر بودم متفر تر شدم...حالم از زندگی بهم میخوره اما از مُردن هم میترسم...دلم واسه آرشام تنگ شده بود...تف به این زندگی نکبتی...دو بار به سرم زد برم شمال...اما یادم افتاد اونجا هم کسی منتظرم نیست...خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم... خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم...خسته شدم...خ س ت ه ش د م ... ... ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:47  توسط سپیده 

امروز...

امروز صبح ساعت 30/7 بیدار شدم!!!انقدر ذوق کردم...آخه بعد از اون سفر یک ماهه اولین بار بود که اینجا این ساعت بیدار میشدم...خلاصه که راست میگن سحر خیز باش تا کامروا باشی!!!منم حسابی امروز کامروا بود...صبح حسابی به خودم رسیدم رفتم دنبال آرشام...اولش که منو دید قیافه گرفت...کلی منت کشی کردم و خواهش و التماس تا آقا حاضر شده بیاد بریم دَدَر!!!خلاصه با آذر خدافظی کردمو راه افتادیم...تو ماشین نگاش کردم گفتم(آرشام...کجا بریم؟؟؟)روشو اونور کرده شونه میندازه بالا یعنی نمیدونم...تازه فهمیدم بابا آشتی کردن این بچه با من سر دراز دارد!!!منم یه راست رفتم پارک طالقانی(تپه داوودیه)...خلاصه رفتیم بالا و اول کار دیدم آقا داره با ذوق بوفه رو نگاه میکنه...منم بهش پول دادم گفتم(میخوام اینبار تو خرید کنی ببینم سلیقه ات چطوریه؟؟؟)خندید و با خوشحالی پولو قاپید دوید سمت بوفه...نسبتاً خلوت بود...البته اکثراً دوست پسر و دوست دختر بودن تا خانواده...چشمامو بستمو نفس عمیق کشیدم...دلم واسه بوی دود و هوای کثیف تهران یه ذره شده بود...خلاصه چند دقیقه ای تو حال خودم بودم که یهو یاده آرشام افتادم...سریع دور و برمو نگاه کردم...نبود!!!هول شدم...دویدم سمت بوفه...به آقای فروشنده گفتم(یه پسر بچه کوچیک ندیدین؟؟؟)فکر کنم فهمید چقدر هول کردم...اشاره کرد اونور...نگاه کردم دیدیم آرشام نشسته یه گوشه داره با یا بچه گربه بازی میکنه...حالا این که چیزی نبود...دیدیم داره به گربهه آلوچه میده...اونم به زور!!!اومدم میگم(تو چرا به من نگفتی اومدی اینجا؟؟؟میدونی چقدر ترسیدم؟؟؟دیگه هیچوقت اینکارو نکن...باشه؟؟؟)گربه رو نشونم میده میگه(سوسو این مریضه...آلوچه نمیخوره...)نشستم کنارش...گفتم(گربه ها که آلوچه نمیخورن...اذیتش نکن...)بعد تازه یادم افتاد آقا رفته بود واسه منم یه چیزی بگیره...بهش گفتم(بی معرفت...مگه قرار نبود واسه منم یه چیزی بخری؟؟؟هان؟؟؟)همونجور که گربه رو نگاه میکنه میگه(آخه تو که آلوچه نمیخوری...منم واست نگرفتم...)(خوب یه چیز دیگه میگرفتی...)(نه دیگه...فقط آلوچه داشت...)خنده ام گرفت...هیچی نگفتم...گربه رو بغل کردم...مثل پنبه بدنش نرم بود...آرشام آروم نازش میکرد...منم نگاهش میکردم...خیلی شبیه تو شده...خصوصاً چشماش... ... ...وقتی خواستیم راه بیوفتیم التماس میکرد گربه رو هم ببریم...گفتم(نه...نمیشه...مامانش نگرانش میشه...خوب؟؟؟)میگه(نه...مامان نداره...اگه مامان داشت الان مامانشم پیشش بود...)میدونستم ازم دلخوره...میدونستم خیلی تنهاش گذاشتم...دلم گرفت...گفتم(مگه تو اومدی اینجا تنها واسه خودت نشستی دلیل میشد چون تنهایی اینجا اومدی مامان نداری؟؟؟)نگام کرد بعد یکم فکر کرد...گفت(تو راس راسی مامان منی؟؟؟)صورتشو ماچ کردم گفتم(تو چی فکر میکنی؟؟؟)شونه بالا انداخت دوباره آلوچه خورد...میدونی...تو این فکرم اگه تو هم کنار ما بودی بازم آرشام این سؤالو ازم میپرسید؟؟؟

 

آرشامو که رسوندم خونه آذر برگشتم...دلم واسش خیلی تنگ میشه...درست مثل تو...یادته؟؟؟بودنت یه جور آزارم میداد و نبودنت یه جوری...یادته؟؟؟من یادمه...خوبم یادمه...بگذریم...مهم اینه تو الان راحتی...مگه نه؟؟؟پس بی خیال من...آهان راستی بعد از ظهر که اومدم خونه مهیار زنگ زد...اولش نشناختم...آخه مجبور شدم گوشی رو بردارم...فریدون خونه نبود...برداشتم گفتم(بله؟؟؟)(سلام سپیده خانوم...شناختین؟؟؟)(نه...شما؟؟؟)(من مهیارم...پسر آقای_ر_...)(آهان...بله...شناختم...خوبین؟؟؟خانواده خوبن؟؟؟)(ممنونم...غرض از مزاحمت...میخواستم بپرسم چی شد؟؟؟)جریان این مهیار این بود که قبل از شمال رفتنم فریدون حرف ازدواجو کشید وسط...خیلی وقته به پر و پام میپیچه...البته میدونم واسه خاطر خودمه...اما خوب منم آدمم دیگه...حق انتخاب دارم...میخوام از این به بعد با پسرم و برای پسرم زندگی کنم...همین...مهیار پسر یکی از دوستای عمو بود...یه خانوادۀ خیلی خوب و مرفه...قیافه نسبتاً خوبی هم داره...قرار بود فکرامو کنم و جواب بدم...گفتم(چرا مادرتون تماس نگرفت؟؟؟)(خواستم من تماس بگیرم...آخه ترسیدم جوابتون...)سکوت کرد...هیچوقت انقدر مطمئن حرف نزده بودم...نفس عمیق کشیدم و گفتم(آقا مهیار...منو ببخشین...من قصد ازدواج ندارم...شرمنده...از خانوادتونم غذرخواهی کنین...)بعدشم قطع کردم...این قضیه یه کم وجدانمو قلقلک میداد که رفع شد...حالا راحت راحتم...راستی امروز داشتم آلبومارو میدیدم...چقدر زود گذشت...راستی چرا انقدر خوشی ها کوتاهه؟؟؟چرا؟؟؟قانون زندگی بعضی وقتا خیلی احمقانه اس...ولی چاره چیه؟؟؟دلم برات تنگ شده...میدونی؟؟؟خیلی هم تنگ شده...جرأتم ندارم بیام سراغت...آخه چه فایده...راستی بی معرفت...چرا دیگه سراغم نمیای؟؟؟حتی تو خوابم اومدنتم زیاد میبینی برام؟؟؟دلم برات تنگ شده...میدونم نمیای که دوباره غصه نخورم...اما نیومدنت بیشتر عذابم میده...دلم واست خیلی تنگ شده...

 

شب فریدون خیلی پکر بود...میدونستم سر قضیه مهیاره...اومدم چایی واسش ریختم...داشت مینوشت...مثل همیشه...گفتم(عمو...دلم واسه صدات تنگ شده...میشه بخونی؟؟؟)نگاهم کرد...هیچی نگفت...نشستم کنارش...سرمو گذاشتم رو شونه هایی که باید شونه های تو بود...نمیدونم چرا وقتی سرمو میذارم رو شونه های فریدون یادت میوفتم...چه ربطی داره؟؟؟به خدا خودمم نمیدونم...اشکام می افتاد پایین...گفتم(فریدون...تو رو خدا ازم دلگیر نشو...میدونم دلت واسه جوونیم میسوزه...میدونم نگران تنهاییمی...همه اینا رو میونم...ولی نمیتونم...فریدون من نمیتونم...ازم نخواه...خواهش میکنم...هر کاری بگی میکنم...فقط اینو ازم نخواه...)به هق هق افتادم...اونم گریه میکرد...از لرزش شونه هاش میفهمیدم...صورتشو ماچ کردم...(عمو...خیلی دوست دارم...ببخش اگه اذیتت میکنم...ببخش عمو...)بلند شدم بیام بیرون دستمو گرفت...نشستم...گیتارو برداشت و شروع کرد...(چرا وقتی که آدم تنها میشه...غم و غصه اش قد یه دنیا میشه...میره یک گوشه پنهون میشینه...اونجا رو مثل یه زندون میبینه...غم تنهایی اسیرت میکنه...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه...وقتی که تنها میشم اشک تو چشم پر میزنه...غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه...یاد اون شبها میوفتم زیر مهتاب بهار...توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار... غم تنهایی اسیرت میکنه...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه...میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه...دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه...اون بالا باز باد ظالم ابرا رو چوب میزنه...اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه... غم تنهایی اسیرت میکنه...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه... غم تنهایی اسیرت میکنه...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه...)و در آخر اینکه دلم امروز خیلی گرفته بود...عمو ممنونم...ممنونم که منو میفهمی...و تو...دلم واست تنگ شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:3  توسط سپیده 

هی...

سهراب...

آقا سهراب...

آقای سپهری...

آقای سهراب سپهری...

آره با شمام...

مگه نمیگفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد؟؟؟

اومدم بگم اشتباه کردی...

شقایقم نباشه آدم مجبوره زندگی کنه...

محکومیت به زندگی رو بی زحمت ننداز گردن شقایق!!!

شعرتو تصحیح کن...

قربون داداش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:47  توسط سپیده 

امروز بالاخره برگشتم پایتخت!!!

البته تصمیم داشتم آخر هفته بیام اما خوب انگاری این چهار روز تعطیلی رو گذاشته بودن که من پاشم بیام...خلاصه صبح از ذوق دیدن آرشام زود بلند شدم شروع کردم جمع و جور کردن...وسائلم که چند تیکه لباس بود و یه سری کتاب...لباسارو گذاشتم بمونه...کتابارو بردم گذاشتم تو ماشین...اومدم جارو پارو کردمو ویلای فریدون شد مثل اولش...تو همین هاگیر واگیر که حسابی مشغول تمیز کاری و برق انداختن خونه بودم زنگ درو زدن...اینجا هم اف اف نداره...باید بری وسط حیاط داد بکشی کیه؟؟؟منم آخر تیریپ!!!یه شلوار ورزشی کر و کثیف پام بود و یه پیرهن مردونه گل و گشاد تنم بعدشم یه روسری مدل این نقاشای ساختمون بسته بودم به سرم!!!دیگه آخر تیکه شده بودم!!!خلاصه یارو گفت(خانوم_ا_میشه درو باز کنین؟؟؟)منم رفتم دم در و درو باز کردم...حالا کی بود؟؟؟هیشکی...چند تا ویلا اونور تر یه خانواده که تازه یه یک هفته ای میشد حسابی با دخترشون مستانه جور شده بودم...این میلاد داداش مستانه بود...یادمه روزی که منو دید گفت شما مثل مستانه میمونین واسه من...همه جوره رو من حساب کنین...کاری چیزی داشتین من در خدمتم...منم که گاگول!!!تو دلم گفتم داداش خودتی...خلاصه سلام علیک کرد و چون به مستانه گفته بودم امروز میرم تهران و میلادم میدونست فکر کردم اومده واسه خدافظی...تعارفش کردم بیاد تو...گفت(نه...مزاحم نمیشم...)(بیا تو آقا میلاد...)یکمی این پا اون پا کرد و بعدش یه نفس عمیق کشید...یه کم نگاهش کردمو گفتم(چیزی شده؟؟؟)(نه...)(پس اگه اجازه بدین من برم تو وسائلمو جمع کنم...قبل از رفتن میام خدافظی...)حالا من تو باغ نیستم یارو هم معلوم نیست چه مرگشه...یهو دستمو گرفته میگه(میشه نری؟؟؟)خندم گرفت...تو دلم گفتم ای خاک تو سرت سپیده که خر تو از کره گی هم دم نداشت...گفتم(نه...باید برم...اینجا موندنم دیگه شده روزمرگی...بارون و هوای ابری داره دپرسم میکنه...)اومد تو حیاط...اونم بدون تعارف!!!حالا من دارم مثل بز نگاهش میکنم اونم هی داره دستشو به موهاش میکشه...گفتم(میلاد چی شده؟؟؟)بی مقدمه میگه(میشه با من ازدواج کنی؟؟؟)یه لحظه انگار یکی هلم داد...پاهام شل شد...زود خودمو جمع و جور کردم و با لبخند بهش گفتم(من رو تو حساب دیگه ای میکردم...)بعدشم درو براش نگه داشتم که بره...اونم غد و یه دنده گذاشت رفت...وقتی راه افتادم با اینکه خیلی دلم میخواست با مستانه خدافظی کنم اما ترجیح دادم مکث نکنم...نزدیک خونشون حتی نگاهم نکردم ببینم چه خبره...مستقیم...صاف...بی تأمل...وقتی به آخرای کوچه رسیدم تو آینه میلادو دیدم...تو دلم گفتم(تو الان خیلی مونده امثال سپیده رو بشناسی...برو که شب دراز است و قلندر بیدار...)

 

یه اتفاق دیگه هم واسم افتاد...

تو سیاه بیشه واستادم واسه آرشام ماست بخرم...آخه این ماستای کیسه ای اونجا رو خیلی دوست داره...میریزه تو کاسه با انگشت میخوره!!!کاری که من تو این سنم عاشقشم...پیاده شدم رفتم ماست بگیرم...با یارو داشتم حرف میزدم یهو دیدم سه تا مرد دارن تو ماشینو نیگا میکنن و آمار میگیرن...یهو یادم افتاد ای بابا...سوئیچ رو ماشین و شیشه ها پایین...گفتم ای خاک تو سرت سپیده...اومدم سمت ماشینو بهشون چشم غره رفتم...یکیشون نیششو واکرده مثل اسب به اون یکیا ایما اشاره میکنه...هیچی نگفتم ماشینو قفل کردم برگشتم...رسیدم تهران ماشینو گذاشتم تو پارکینگ اومدم پدال بندو بزنم میبینم جا تره و بچه نیست!!!آخه دزد انقدر آفتابه دزد؟؟؟یکی نیست بگه آخه اُسگلا اینهمه چیز تو ماشین گیر دادین به یه پدال بند چُسکی!!!خلاصه سفر یک ماهه منم تموم شد...دلم میخواست یه دوستی رو ببینم که نشد...یعنی خواستم ولی اون نخواست...شاید اینجوری بهتر بود...به هر حال...سلام تهران!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:48  توسط سپیده 

کامپیوترو روشن کردم...

هوا ابری بود و همین ابری بودنش حسابی هوای همیشه ابری دلمو ابری تر کرده بود...

کانکت شدمو شروع کردم یه نگاهی به کامنتای وبلاگ مرموزه کردن...

بعدشم آپ!!!

حوصله ام سر رفت مسنجرو باز کردم...

هیچکی آنلاین نبود...

به خودم گفتم چه بهتر!!!

داشتم یه وبلاگ جک میخوندم...

اس ام اس میکردمو میخوندم...

یهو یکی پی ام داد...

اون:سلام...

من:سلام...

اون:تحویل نمیگیری؟؟؟

من:چطور؟؟؟

اون:اینهمه آف میدم،ایمیل میدم،چرا جواب نمیدی؟؟؟

من:هیچی بهم نرسیده!!!

اون:

اون:هستی؟؟؟

اون:BUZZ!!!

من:آره هستم...

اون:مزاحمم؟؟؟

من:ای...یه کمی...

اون:باشه فعلا بای...

من:خدافظ...

بعد از چند دقیقه بعد...

اون:سپیده یه وبلاگ پیدا کردم نویسنده اش هم اسم تو و تقریباً هم سنته...

من:جدی؟؟؟

اون:آره...

من:حالا راجع به چی هست؟؟؟

اون:سرگذشت زندگیش...

من:

اون:...

خلاصه تمام اون وبلاگی رو که پیدا کرده بود واسم تعریف کرد...آخرشم برگشت گفت:

اون:به نظر من دختر قوی و جسوریه که همه این حرفا رو مینویسه...

من:...

اون:کاش تو هم مثل اون بودی...کاش تو خود اون بودی...

من:DC!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:1  توسط سپیده