تبليغاتX
راز سپیدۀ صبح...

یلدا مبارک...

الان که تک و تنهام...عمو هنوز نیومده...بنده هم مشغولم...مشغول به بیکاری و نگاه کردن در و دیوار!!!بیاد بلکه از یلدا لااقل فال حافظش برام بمونه!!!امروز صبح رفتم بازار...وای چه حالی داد...انقدر کیف کردم...کلی گشتم و پول الکی دادم رفت...یه پالتوی توپ خریدم...البته وقتی تو کوکش که خوب رفتم دیدم اصلاً قشنگ نیست که هیچ،تازه کلی هم جوات بود!!!منم بخشیدمش به مریم یکی از بچه ها که دیشب از ساعت 1 تا 2 نصفه شب منو با اس ام اس سر کار گذاشته بود!!!تازه وقتی هم زنگ میزدم ببینم کیه خانوم رد میکرد!!!خلاصه بعد از یه ساعت خماری کشیدن و حرص خوردن آخره سر میگه(منم مریم عشقت!!!)!!!امروزم رفتم خونشون...یه خونه نقلی و دنج...اگه مریم تنها زندگی میکرد حتماً باهاش همخونه میشدم...اما با اون خواهری که مریم داره!!!خلاصه این پالتو قسمت مریم بود انگار...چون به جای کادو دادم بهش...اونم کلی حالشو برد...مبارکش باشه...عصر با مریم زدیم بیرون...حدود ساعت 7 بود...مریم تازه گواهی نامه گرفته و خوب معلومه چه رانندگی داره...هرچند تو این دو هفته ای که تازه گواهینامه گرفته از اون ماشینی که بهش میگن پراید!!!فقط یه مربعه درب و داغون مونده...خلاصه راه افتادیم رفتیم...حالا کجا؟؟؟تجریش!!!تو اون ساعت...اونم پنجشنبه...اونم شب یلدا...اونم با رانندگی مریم!!!بگذریم که هنوزم صدای بوق ماشینا و فحشاشون تو گوشمه...اما کلی خندیدیم...این مریم اهل گیلانه...انقدر برام گیلکی شعر خوند که خدایی کلی حال داد...رفتیم سمت درکه...گیر داد یه کم همون تو میدون راه بریم...گفتم باشه...داشتیم آلو میخوردیم دیدم دو تا پسر تو کوکمونن...زدم به مریم یواش جوری که تابلو نباشه نشونشون دادم...یکیشون لاغر بود و قد بلند...اون یکی هم قدش بلند بود اما توپُر...خوشگل نبودن اما باکلاس بودن...به مریم گفتم پایه باش یکمی بخندیم...اونم گفت باشه...خلاصه راه افتادیم با مریم رفتیم سمت ماشین که اون پایین پارک کرده بودیم یه یک ربعی باید راه میرفتیم تا بهش برسیم...دیدم اونا هم راه افتادن...گفتم مریم آمارو داشته باش...اونم که خدا نکنه بهش یه چیزی رو آمار بدی...رسماً به ***میده آدمو...خلاصه رسیدن پشت سرمون و یکیشون سلام داد...منم صورتمو گرفتم بالا و جواب ندادمو به مریم گفتم(زری تند باش...)زری!!!حالا مریم ترکیده از خنده پسره هم از اون ور میگه زری خانوم یه لحظه صبر کنین!!!وای منو میگی ری***بودم از خنده...اما نمیخندیدم...خلاصه اومدن و جلسه معارفه و مُخ زدن شروع شد...(من محمد هستم...اینم دوستم کیارش...)(منم پری هستم...اینم دوستم زری...)(خوشبختم پری خانوم...)من=پری...مریم=زری !!!مریم که نفسش بالا نمیومد...محمد هم همش میگفت این زری خانوم به چی میخنده؟؟؟منم میگفتم یه اس ام اس براش اومده به اون میخنده !!!خلاصه رسیدیم نزدیک ماشین و من خداحافظی کردم...کیارش کارتشو داد بهم اما محمد به مریم شماره نداد...دست کرد تو جیبش یه کاغذ برداشت روش تلفنشو نوشت داد به من!!!هر دوشون شماره دادن...اونم به من!!!بابا رفاقت...منم لبخند زدم گفتم من شوهر دارم...شرمنده...اینجا بود که یهو جفتشون به مریم نگاه کردن...ای بابا ای...عجب روزگاری شده به خدا...منم گفتم(زری جون روشن کن بریم...الان شوهرت منو بیچاره میکنه دیر برسیم ...)در حال هاج و واج موندن اون دوتا اُسگل رفتیم...تو راه هم کلی خندیدیم...دم پارک ملت مریم گیر داد بستنی بخوریم...گفتم به شرطی که نخندی...اونم گفت باشه...پیاده شدیم رفتیم دیدم یه پرادوی سفید داره نگاه میکنه...زدم به مریم آمار دادم...بستنی خریدیم اومدیم بریم سمت ماشین پیاده شده اومده سلام میده یلدا رو تبریک میگه!!!این که خوبه تو عرض پونزده ثانیه آماره همه کسشو داد!!!منم شروع کردم با لهجه غلیظ ترکی به فارسی حرف زدن...مریمم که مُعرفه حضورتون هست !!!شروع کرد در حال منفجر شدن از خنده گیلکی جواب منو دادن!!!پسره خودشو غیب کرد!!!نفهمیدم کی رفته...بعدشم اومدم خونه مریمو ماشین گرفتم اومدم خونه...اینم از امروز...گذشت...

 

 

پ.ن1:چهارمین یلدای بدون تو...هنوز عادت نکردم...هنوزم منتظرم برام فال حافظ بگیری...هنوزم... ... ...

پ.ن2:یلدای خوبی داشته باشین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:13  توسط سپیده 

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست...

چه روز گندیه امروز!!!چه روز گ***یه امروز...عُق...

از دیشب که با فریدون کاردو پنیریم...البته چند روزی هست اینجورییم...اما دیشب دیگه رسماً ر***دیم به هم...خسته شدم...از دست خودم...از دست کارام...از این شخصیت گندی که دارم...از این روزای تکراری...از کسایی که به ظاهر دوستن...به ظاهر دل میسوزونن...به ظاهر رفیقن...اما واقعیت یه چیز دیگه اس...خسته شدم...از رفتارای گندشون...از کارا و حرفایی که میزنن و بعدش تا آدم جواب میده میشن مُدعی!!!عُق...وقتی حتی بچه آدم،آدمو به ت***مشم حساب نمیکنه دیگه من باید چه توقعی از یه دوست داشته باشم؟؟؟هان؟؟؟هر هر...به قول شاعر بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد...آره...حالم ازت بهم میخوره...آره تو...تویی که همش دروغ میگی...وجالب اینه که همیشه من تو دادگاه تو متهمم...هر هر هر...تو اولین کسی بودی که تو روم گوشی قطع کردی...آره...اگه ذوق دونات داره از خوشحالی میترکه میگم...توی عوضی...توی بدتر از من اولین کسی بودی که اون دهنتو باز کردی و هرچی خواستی گفتی...فحش؟؟؟نه...من کی گفتم فحش؟؟؟بدتر از فحش...چه حالی داد وقتی اینهمه تل زدم باطری کشیدی...هر هر هر...از اون بیشتر میدونی چی حال داد؟؟؟وقتی گوشی رو تو روم قطع کردی...آقا میگن نفرین چرته...مگه نه؟؟؟اما من میگم درسته درسته...میگی نه؟؟؟پس برو با نفرینی که کردمت حال کن...امروز اینجا میخوام بنویسم...چون اینجارو دائم میخونم...میخوام بگم سپیده ر***دی...اونم با ر کشیده...هر هر هر...امروز میخوام اینجا بنویسم که من همونیم که تو اینهمه سال روش فکر میکردی اگه دیگه حتی تُف تو صورتت بندازم...من احمق ساده لوح...چه احمقانه گول اون قیافه سادۀ تو رو خوردم...ای بابا ای...سپیده دره پیت...ای خاک بر سر من...هی یکی بهم میگفت بابا اینو بیخیال شو...بچه اس...منه خر نفهمیدم...اومدم مثلاً چیو ثابت کنم؟؟؟که اونم مثل همه؟؟؟که اونم عین همه؟؟؟آره دیگه...حالا ثابت شد خیالم راحته راحته...برو به اون زندگیه عزیزت بچسب...مطمئنم آه اثر داره...من اعتقاد دارم بهش...حرفامو که گوش ندادی...جوابمم ندادی...ایمان دارم اینجارو میخونی...تو هم مثل من وقتی به سرت اومد به نفرین اعتقاد پیدا میکنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:51  توسط سپیده 

همین الان رسیدم...

خسته و کوفته...با یه بچه مریض که بی نهایت غُر میزنه...امروز گذشت...ای بد نبود...صبح که رفتم کلاسای فوق و ظهرم اومدم خونه...میخواستم برم دنبال آرشام...آخه بعد از مدتها امشب اومد پیشم بمونه...ظهر که رسیدم خونه یکی از دوستای عمو خونه بود...خلاصه وقتی دید دارم میرم کلی اصرار کرد و منم موندم تو رودرواسی و باهاش اومدم...آرشامو برداشتمو یه آژانس گرفتم یه راست رفتم بیمارستان...بیمارستان کودکان تو طالقانی...بگذریم که دوباره چه داد و هواری سر آمپول زدن راه انداخت...من که خودم کم بی آبرو بودم اینم دیگه رسماً ر***د تو همه چی...خلاصه آقا مثل همیشه کلی منو پیاده کرد و تازه با کلی تهدید که(سوسو اگه منو آمپول بزنی بیچارت میکنم...)و این حرفا آمپولو نوش جون کرد و اومدیم...حالا هی تو ماشین الکی خودشو لوس میکنه و هی کج نشسته بود و میگفتم درست بشین میگفت جاش درد میکنه...گیر داد بریم پیتزا بخوریم منم هرچی گفتم مریضی بذار واسه بعد به خرجش نرفت...رفتیم پیتزا خوردیم و یه کمی تو تجریش ول گشتیم و اومدیم...یه خرس خریدم و یه آدم آهنی...هنوزم که هنوزه صدای آدم آهنی تو گوشمه!!!خدا رو شکر که آرشام قبل از تموم شدن باطری آدم آهنی خوابش برد!!!روز خوبی بود...تولد یه دوست خیلی خوبم بود که اونجور که دلم میخواست نتونستم تولدشو تبریک بگم...به هر حال:

تولدت مبارک عارف جان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 20:55  توسط سپیده 

باز هم مثل قدیم شده ام...
همان دلشوره های روز آخر...
خوابت را می بینم( شاید بیشتر از همیشه )...
دنبال کدام پایان میگردی؟؟؟
آخر این قصه را فقط خدا میداند... ... ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:23  توسط سپیده 

روزهای خیلی بدیه...

این روزا خیلی بی حوصله ام...وقتی تو خیابون راه میرم احساس می کنم همه خوشبختن به جز من!!!نمیدونم چرا انقدر احساس بدبختی میکنم...خیلی بده...خیلی...حافظ میخونم اما انگار نه انگار...نه نشونه ای...نه امیدی...هیچی...هیچی...تنهایی برام زجرآور شده...یه حس کشنده برام داره...یه حس مسموم...امروز وقتی تو آینه نگاه کردم دیدم چقدر من عوض شدم...این چند وقته چقدر شکسته شدم...نه...ناراحت سن و سالم نیستم...کسی که تو بچه گی جوونی کنه خوب مسلماً تو جوونی پیری میکنه...حالم از گودی زیر چشمام بهم خورد...حالم از سیاهی زیر چشمام که دیگه هیچ کرمی نمیپوشونش بهم خورد...حالم از همه چیم بهم خورد...روزای سختیه...خیلی سخت...و میدونم مثل همیشه تنهام...مثل همیشه باید این روزا رو تک و تنها بگذرونم...میدونی...میخوام اعتراف کنم...آره اعتراف...به اینکه اینبار جدی جدی کم آوردم...دیشب برقامون رفت...آخ که چه بهونه خوبی بود برام...فریدون داشت میرفت روشنایی روشن کنه...سریع اومدم بالا...یه دل سیر گریه کردم...خوبیش این بود فریدون هیچی نفهمید...هیچی...شایدم فهمید و به روش نیورد...نمیدونم...آرمین میگفت خدا داره امتحانم میکنه...میگفت میخواد ببینه ایمانم چقدر قویه...میخواد ببینه تو شرایط سخت چیکار میکنم؟؟؟چطوری با خودم کنار میام؟؟؟گفتم منظورت چیه؟؟؟گفت شاید خدا میخواد ببینه تو صبرت چقدره؟؟؟چرت میگفت...نمیدونم شایدم راست میگفت...یعنی خدا میخواد من اسماعیلمو براش قربونی کنم؟؟؟یعنی میخواد اینجوری بفهمه ایمانمو؟؟؟نه...احمقانه اس...بچه گانه اس...آرمین میگفت دوباره سعی کن...از اول...اما نمیدونه سپیده دیگه رمقی نداره...سپیده دیگه جون نداره...خدایا دیگه نمیتونم...یادته همیشه وقتی با هم شطرنج بازی میکردیم بهم چی میگفتی؟؟؟میگفتی سپیده انقدر بدون فکر کیش نده...وقتی جلوی شاهتو خالی میکنی و کیش میدی یهو مات میشی...اما من ایندفعه همونجور که گفتی بازی کردم...پس چرا مات شدم؟؟؟هان؟؟؟تو شطرنج بلد نبودی...تو ش ط ر ن ج بلد نبودی... ... ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 4:34  توسط سپیده 

همه چی تموم شد!!!

به همین راحتی که نوشتم...آرشام...دیگه فقط تو خیالم میتونم همیشه کنارش باشم...باورم نمیشه...اینهمه رفتم...اومدم...خودمو به آب و آتیش زدم...پیش کس و ناکس رو انداختم...وای...وای...وای...حتماً من صلاحیت ندارم...حتماً...اینهمه دوندگی...اینهمه تلاش...اینهمه امیدواری...وای...وای...وای...من پسرمو میخوام...همه مادرا حتی اون بدترین مادر دنیا هم تنها کسیه که صلاحیت نگهداری از بچشو داره...آرزوهام...دلخوشیام...همه رفت...یا باید قیدشو بزنم...که محالهههههههههه...یا باید دوباره بجنگم...آذر کاش اینجا رو میخوندی...آذر خسته شدم...آذر نفهم...آذر تو قد یه گاو فهم نداری...قده یه گاو...قده یه حیوون...خسته شدم بسکه نفرینت کردم...خسته شدم بسکه اشک ریختم...خسته شدم...حالام که تو این شرایط بچمو ورداشتی معلوم نیست بردی کدوم قبرستونی...خدایا نمیگذرم از این زن...نمیگذرم...امروز داشتم فکر میکردم من که ماشینم بیمه اس...میرم وامیستم تو کوچه اومد با ماشین میکشمش!!!قصاص که نمیشم...دیه اونم بیمه میده...آخه چرا باید واسه چیزی که حقمه انقدر بجنگم؟؟؟چرا؟؟؟خدایا گناهم چیه؟؟؟تو بگو؟؟؟دو روز رفتم شمال...تو اون هوا...با اون حالم...رفتم دم ویلاشون...وای...اینا دیگه کی بودن؟؟؟هیشکی خونه نبود...هیشکی...موبایل علی آقا هم دو روزه خاموشه...دارم دیوونه میشم...دارم د ی و و ن ه م ی ش م...همه چی تموم شد...به همین راحتی که نوشتم...به همین سادگی...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد...همه چی تموم شد... ... ... ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:59  توسط سپیده