Roozha tekrari shode…
Bad form tekrari shodeh…
Bi zahmat dastetono az ro dokmeye repet bardarin…
وارد که شدم یه لحظه همه برگشتن نگاهم کردن...
یه آن یه طوری شدم...
از پشت گردنم یه قطره عرق سُر خورد اومد پایین...
آب دهنمو قورت دادم و با اعتماد به نفس ظاهری به همه اونایی که نگاهم می کردن لبخند زدم و اومدم تو...
هیچ نگاه یا قیافه آشنایی نبود...
نشستم یه گوشه...
از ترس به کسی نگاه نمی کردم...
آخه اونجا من تنها غریبه بودم...
یه کم که گذشت یه پسر خوشتراش خوش قیافه اومد روبروم...
سلام داد و بهم نوشیدنی تعارف کرد...
یه لبخند زورکی زدم و گفتم نمی خورم...
اما خیلی دلم می خواست بخورم...
نشست کنارم...
یه نگاهی به دامن کوتاه قرمزم کرد و بعد یه نگاهی به بلوز مردونه گل و گشادم که هیچ ربطی به دامنه نداشت...
چه چشمایی داشت...
چقدر جذاب بود...
انگار همه خون تو بدنم دوید تو صورتم...
می دونی چی جالب بود؟؟؟
اینکه بدون اجازه دستمو گرفت و منم هیچی نگفتم!!!
آخه خیلی خاص بود...
از اون پسرا که شاید دیگه هیچوقت نبینمش...
لامصب وقتی تو چشام نگاه کرد دیگه هیچی نفهمیدم...
...
...
این صدای چیه؟؟؟
چقدر شبیه صدای ساعت قدیمیه خونه اس که هر روز صبح بهم میگه ک***گشاد پاشو...
صبر کن...
آره همون صداس...
چشمامو که برا بوسیدن لباش بسته بودم باز کردم...
وای نه...
نه...
ساعت لعنتی...
یه کم دیگه صبر می کردی...
اوف... ... ...
پ.ن:صبح بخیر!!!
راستش نمیدونم چی شد که با وجود حال بدی که الان دارم دلم خواست بنویسم...
البته علتش وبلاگ دوست گلم یه زن بود که طبق معمول بعد از کانکت شدن رفتم سراغش...تو فکر خوندن یه خاطرۀ دیگه بودم که اون وبلاگو دیدم...وحشتناک بود...وحشتناک...از وقتی عکسها و مطالبشو خوندم انگار یه عالمه سیمان ریختن تو حلقم و سفت شه...اینقدر سفت که راه نفس کشیدنمو بسته...همه بُغضام جمع شده پشتش و نمیدونم چی بگم...حتی تصور اینکه جای مادر یا حتی پدر آرین باشمم نمیتونم بکنم...وحشتناکه...وحشتناک...نمیدونم اما فقط اینو میدونم که خدا وقتی یه دردی به آدم میده صبرشم میده...اینو مطمئنم...و از ته دلم میخوام خدا به پدر و مادرش صبر بده...آمین...
امروز چه روز دلگیریه...
البته واسه من که از دیروز بعد از ظهر دلگیر بود...نمیدونم چرا یه حال و هوای خاصی داشت دیروز برام...انگار مرور خاطره ها بود...یه جوری بود کلاً...کسل کننده...سنگین...و غمگین...بعضی وقتا انگار بعضی روزا فرق داره...انگار یه جوریه...مهم اینه که حسابی آدمو بهم میریزن...انگار چنگ میزنن به قلب آدم...انقدر فشار میدن تا اشک آدم در بیاد...بعد میزارن میرن...تموم میشن...دیروز از صبح روز خوبی بود...اما یهو بعد از ظهر مریم وقتی داشت سفرۀ ناهارو جمع میکرد دیدم خیلی لفتش میده...رو مبل نشسته بودم داشتم با گوشی ور میرفتم...زیر چشمی نگاهش کردم...یه جوری بود...انگار میخواست گریه کنه...گفتم چته مریم؟؟؟با سر اشاره کرد هیچی...اومدم کنارش...تا دستشو گرفتم زار زار زد زیر گریه...یه حس بدی بهم دست داد که خدا میدونه...خودمو کنترل کردم...بغلش کردم که یه دل سیر گریه کنه...آخه بدبختیای مریم کمتر از من نیست...انقدر بلند گریه میکرد که صدای گریه هاش قلبمو تکون میداد...هق هقای مریم داغونم کرد...اما نمیدونم چرا گریم نگرفت!!!از تو داغون بودم...داغون...اما...نیم ساعتی گریه کرد تا بالاخره ساکت شد...این شد شروع یه روز گند که تا الانم ادامه داره...میدونی دیشب به چی فکر میکردم؟؟؟به این فکر میکردم که با وجود تمام بدبختیایی که داشتم و دارم چرا هنوزم میگم زندگی قشنگه؟؟؟چرا؟؟؟یه اعتراف کوچیک میکنم...من وانمود میکنم زندگی قشنگه!!!آره...زندگی واسه من هیچوقت قشنگ نبوده...هیچوقت...حتی موقعی که با تو بودم... ... ...
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم... حاصل خرقه و سجاده روان در بازم...
حلقه توبه گر امروز چو زهّاد زنم... خازن میکده فردا نکند در بازم...
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی... جز بدان عارض شمعی نبود پروازم...
صحبت غیر نخواهم که بود عین قصور... با خیال تو اگر با دگری پردازم...
سّر سودای تو در سینه بماندی پنهان... چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم...
مرغ سان از قفس خاک هوائی گشتم... بهوائی که مگر صید کند شهبازم...
همچو چنگ ار بکناری ندهی کام دلم... از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم...
ماجارای دل خون گشته نگویم با کس... زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم...
گر بهر موی سری بر تن حافظ باشد... همچو زلفت همه را در قدمت اندازم...
پ.ن:اینم از فال شب یلدای من...